بــــــــارگـــــــاه عــــــــــشق
شادي روح بابام و داداش علي اصغرم صلوات َاللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
نويسندگان
حسین آقایی
چت باکس



ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش

 

طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش

 

 

پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز

 

با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش

 

 

ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ !

 

ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش !

 

 

جز دو رویی و ریا سکه نیاندوخته ایم

 

کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش

 

 

باد ، حیثیت این مزرعه را با خود برد

 

ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش





 
 
[ جمعه 14 بهمن 1390  ] [ 3:31 PM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0


آمـــــ ـاده اے؟؟؟

عـــ ـمق کامــمـ ـ را بچــــ ـش

عـــ ـمق دردم را ببیــــ ـن

بــــ ـزودے میســــ ـوزے




 
 
[ جمعه 14 بهمن 1390  ] [ 3:30 PM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0

تويي صفاي ضميرم چــرا نــمــي آ يــي

 

چـرا بـهـا نـه نگـيـرم چــرا نــمــي آ يــي

 

ا گـر حـجـا ب ظهـورت وجـود تارمنست

 

خـدا كـنـد كـه بـمـيـرم چــرا نــمــي آ يــي




 
 
[ پنج شنبه 6 بهمن 1390  ] [ 1:16 PM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0

 

 

این سنگ مگر چه دیده که سنگ شده

بار چه غمی کشیده که سنگ شده

این سنگ...-مگر سنگ شدن آسان است؟

در خود چقدر دویده تا سنگ  شده؟

 

اسبی که به روی قالی خانه ی ماست

در تاخت و تاز خالی خانه ی ماست

آن گاو که در تابلو نقاشی است

خوشبخت تر از اهالی خانه ی ماست!

 

زنبیل پر از ترانه در دستش بود

یک نامه ی عاشقانه در دستش بود

ختم صلوات داشت باران انگار

تسبیح هزار دانه در دستش بود

 

دیدم که دهان او پر از مورچه است

سرتا سر جان او پر از مورچه است

مرگ امده تا مرا از اینجا ببرد

حتمن چمدان او پر از مورچه است

 

هر روز به ما اگر که سر هم بزنی

بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی

آقا تو که خوب می شناسی ما را

 زنگ در خانه را اگر هم بزنی...

 

هم چاه سر راه تو باید بکنیم

هم اینکه از انتظار تو دم بزنیم

این نامه ی چندم است که می خوانی؟

داریم رکورد کوفه را می شکنیم

 

یک عمر تو زخم هایمان را بستی

هر روز کشیدی به سر ما دستی

شعبان که به نیمه می رسد آقا جان!

ما تازه به یادمان می آید هستی!

 

چندی است که با خواب خودم تنهایم

از  چوب  تراشیده  شده  رویایم

تنهایی ام از مرگ به من ارث رسید

من پیر قبیله ی مترسک هایم

 

با سرعت بی مهار واگن هایش

با لشکر بی شمار واگن هایش

از   دور  قطار  زندگی  می  آید

تنهایی و مرگ بار واگن هایش

 

از آتشم و زبانه ام گم شده است

از بادم و آشیانه ام گم شده است

از آبم  و رود  رود  سر گردانم

در خاک کلید خانه ام گم شده است

 

او مثل همیشه خواب هایش آبی است

کار من بی چاره ولی بی خوابی است

من گربه ی ولگرد خیابان هستم

او گربه ی چاق و چله ی قصابی است

 

در وصف تو از ازل کم آورده دلم

اندازه ی صد غزل کم اورده دلم

در عشق تو  من ماهی خردی هستم

دریایی تو! بغل  کم  آورده  دلم

 

سرگشته ی اویم از ابد تا ازلش

سر در گم چشم های شیر و عسلش

آمد که بهشت را بسازد با من

با سطل خمیر بازی اش در بغلش

 

من نام کسی نخوانده ام الا تو
 
با هیچ کسی نمانده ام الا تو
 
عید آمد و من خانه تکانی کردم
 
از دل همه را  تکانده ام الا تو
 
  

تا دست تو آرام به روی در زد

دیوار به رقص آمد و در پرپر زد

تا خواستم ارام صدایت بزنم

پروانه ای از روی لبانم پر زد

 

آن روز حسین یک صدا زینب بود

آیینه ی غیرت خدا زینب بود

زینب زینب زینب زینب زینب

آن روز تمام کربلا زینب بود

 

هرچند کلاس درس او یک واحه ست

راهی که به انجا نرسد بی راهه ست

پیران همه طفل مکتب او هستند

این پیر طریقتی که خود شش ماهه ست

 

در پیش تو  عشق مشق غیرت می کرد

غیرت به شجاعتت حسادت می کرد

آن روز خدا به کربلا آمده بود

با دست بریده ی تو بیعت می کرد

 

عمری است اگرچه پیش رویت خجلم

با عشق تو آمیخته است آب و گلم

هرچند شبی دراز دارم در پیش

پیش قمر تو سخت قرص است دلم

 

شد قطع دو دست نازنینت عباس!

جز عشق مگر چه بود دینت عباس؟

در یاوری عشق برون آمده بود

دستان خدا از آستینت عباس!

 

با تشکر از جلیل صفربیگی 
 
 



 
 
[ پنج شنبه 6 بهمن 1390  ] [ 1:15 PM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0



حــلالـم کـن دم مـردن ، کـمی بعـد از پشیمونی

 

تــو آوار نگاهـی کـه تـو هـم با ما نـمـی مـونـی

 

مـسیـر مـوندن و رفتن ، یکی بود و جدا شد باز

 

تـو پـایـان مـنـو دیـدی ، جـدایـی سخـته از آغـاز

 

حـلالـم کـن غـریـبـونـه ، خـیـالــم با تو مـی مونه

 

حـلالـم کـن غـریـبـی کـه بـرات دل کـندن آسـونه

 

حلالم کن به خونی که غروب ازخاک می جوشـه

 

حـلالم کـن به نـوزادی که شـیر از تـیر می نوشه

 

مگـه میشـه کنارت مـوند ؟ هـنوزم عـشـق بد حاله

 

صـبـوری هـم کـم آورده ، خـود شـمـشـیر می ناله

 

حـلالـم کـن به زخـمـایی کـه لب وا کـرده می خنده

 

حـلالـم کـن به عـشـقـی کـه بـه چـشمـای تـو پـابنده





 
 
[ پنج شنبه 6 بهمن 1390  ] [ 1:00 PM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0

چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟


مپندارید بوم ناامیدی باز


به بام خاطر من میکند پرواز


مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است


مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است



مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد


مگر این می پرستی ها و مستی ها


برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟


مگر افیون افسونکار



نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد


مگر دنبال آرامش نمی گردید



چرا از مرگ می ترسید ؟



کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید


می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند



اگر درمان اندوهند


خماری جانگزا دارند



نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید


خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند


چرا از مرگ می ترسید ؟


چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟



بهشت جاودان آنجاست


گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست



سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است


همه ذرات هستی محودررویای بیرنگ فراموشی است



نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی


نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی



جهان آرام و جان آرام


زمان در خواب بی فرجام



خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !


سر از بالین اندوه گران خویش بردارید



دراین دنیا که هرجا هرکه رازردرترازوزوردربازوست


جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید



که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند


درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند



سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !


همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید



چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟


چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟



چرا از مرگ می ترسید ؟


 

شعری از فریدون مشیری

 

 

 




 
 
[ سه شنبه 4 بهمن 1390  ] [ 8:27 PM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0

تازه تر کن داغ ما را ، طاقت دوری نمانده                                                         

شکوه سر کن، در تن ما ،تاب مهجوری نمانده

 

پرگشاید شور و شیون از جگر ها ای دریغ.....

 

دل به زخمی شعله ور شد ، جان به عشقی مبتلا

برنتابد سینه ی ما      داغ چندین ماجرا

 

تازه. شد ... به هوای تو...    دل تنگ ما .....    ای وای

 

بی تو هر گز نشنود کس شکوه ازجانم .........  خدا

 با تو هر گز بر نگردد عهد و پیمانم

من.... زنده ام.... ای وطن.... در پناه تو

سر چه باشد، بر تن    جان چه باشد، بر کف    تا سپارم             در.. راه... تو

ماند      در دلم داغی از                فر یاد تو

شد    وقت دلتنگی ها                      با یاد تو

من زنده ام ای وطن در پناه تو

سر چه باشد بر تن    جان چه باشد بر کف    تا سپارم             در راه تو

 




 
 
[ سه شنبه 4 بهمن 1390  ] [ 8:25 PM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0

 

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

 

دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

 

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

 

دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

 

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

 

قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست

 

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

 

آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

 

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

 

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

 

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

 

گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست

 




 
 
[ سه شنبه 4 بهمن 1390  ] [ 8:23 PM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0


 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
 
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
 
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
 
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
 
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
 
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
 
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
 
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
 
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
 
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
 
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
 
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
 
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
 
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
 
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
 
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
 
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
 
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
 
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
 
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم





 
 
[ یک شنبه 2 بهمن 1390  ] [ 6:01 PM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

 

 

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

 

 

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

 

 

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

 

 

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

 

 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

 

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

 

 

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

 

 

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

 

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

 

 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

 

افشین یداللهی

 

 




 
 
[ یک شنبه 2 بهمن 1390  ] [ 5:59 PM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0


 

 

 

 

 

دلـم بــه وســعــت دنــیــا گــرفـتـه آقـا جـان

 

 

 

 

از ایـن زمـانـه از ایـنـجا گـرفـتـه آقـا جـان

 

 

 

هـــــزار ســال نــگــاه شــکـــســتــه مــادر

 

 

 

 

بــرای چـشم تـو احــیــا گــرفـتـه آقـا جـان

 

 

 

 

مـرا کـویـر فـراقــت تــرک تــرک کــرده

 

 

 

 

دلــــم بــهــانـــه دریـــا گــرفـتـه آقـا جـان

 

 

 

 

کــجــا جـزیـره خـضـراسـت مـن نـمـی دانم

 

 

 

 

دلــم بــرای هــمــان جــا گـرفـتـه آقـا جـان

 




 




 
 
[ یک شنبه 2 بهمن 1390  ] [ 5:54 PM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0

 


ما را به یک کلاف نخ آقا قبول کن

 

یـا ایّهـا العــزیز! أبانـا! قــبول کن

 

آهی در این بساط به غیر از امید نیست

 

یـا نـاامیدمــان ننـمـا یـا، قـبـول کن

 

از یـاد بـرده ایم شمـا را پـدر! ولی

 

این کودک فراری خود را قبول کن

 

رسم کریم نیست که گلچین کند، کریم!

 

مـا را سَـوا نکـرده و یک جـا قـبول کن

 

گر بی نوا و پست و حقیریم و رو سیاه

 

اما به جــان حضرت زهـرا قبـول کن

 

گندم که نه، مقام شما بود لاجَرَم

 

رمز هبوط آدم و حوّا، قـبول کن


 




 
 
[ یک شنبه 2 بهمن 1390  ] [ 11:49 AM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0


 


 

 

 

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

 

 

 


بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند



همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند



بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن

با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند



ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند



نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز

با همان شور و نوا دارد شبانی می کند



گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان

با همین نخوت که دارد آسمانی می کند



سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی می کند



با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند



بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران می رسد با من خزانی می کند



طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند



می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی می کند



"شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید

ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند

 

 

 

 

 

 

 

شــــــــــــهــــــــــــریــــــــــــــار

 

 




 
 
[ یک شنبه 2 بهمن 1390  ] [ 11:48 AM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0

 

 

ما منتظريم از سفر، برگردي


يکروز شبيه رهگذر برگردي



با کاسه ي آب و مجمري از اسپند


ما آمده ايم پشت در، برگردي



وقتي سر شب که رفتنت را ديديم


گفتيم نمي شود سحر، برگردي؟؟



 

ما منتظر تو ايم آقا، نکند



يک جمعه غروب بي خبر برگردي


من گوشه نشين کوچه ي برگشتــم



اي کاش که از همين گذر برگردي



پرواز نمي کنيم از اينجا، بايد


در فصل نبود بال و پر برگردي



وقتش نرسيده است اي مرد ظهور


با سيصدوسيزده نفر، برگردي؟



اللهم عجل لولیک الفرج


 

 




 
 
[ یک شنبه 2 بهمن 1390  ] [ 11:47 AM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0

 

 

منم زیبا

 

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

 

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان

 

رهایت من نخواهم کرد

 

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

 

تو غیر از من چه میجویی؟

 

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

 

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

 

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

 

که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

 

طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

 

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

 

وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

 

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

 

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

 

وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

 

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

 

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

 

که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

 

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

 

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

 

به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

 

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

 

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

 

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

 

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

 

قسم بر اسبهای خسته در میدان

 

تو را در بهترین اوقات اوردم

 

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

 

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

 

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

 

برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

 

تمام گامهای مانده اش با من

 

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد 
 
 
    سهراب سپهری           
 



 
 
[ یک شنبه 2 بهمن 1390  ] [ 11:47 AM ] [ حسین آقایی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ

مــن حسينم 28ساله عـاشـق شـعـر و غـزل حـــافـــظ و ســـعـــدی مــولــوی و نــظــامــی تــا ابـوالـفضل نـظـری و خـــلـــیــــل جــــوادی بـــا آغـــوشـــی گـــــرم شــــمــــا را بـــه ایــــن مــــهــــمــــا ن ســــرا دعـــوت مـــیـــکـــنـــم . امـیدوارم تـوانسته بـاشم مـیـزبا ن خـوبی بـرا ی شـما عـزیـزا ن بـاشـم .
آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 15295 نفر
كل مطالب : 48 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : شنبه 5 تیر 1395